مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
372
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - الخدود على الحسين بن عليّ عليه السّلام ، ولبسن السّواد والمسوح ، وكنّ لا يشتكين من حرّ ولا برد ، وكان عليّ بن الحسين عليه السّلام يعمل لهم الطعام للمأتم وما اختضبت منّا امرأة ، ولا أدهنت ، ولا اكتحلت ، ولا رجلت ، ولا امتشطت حتّى أتاهم رأس عبيد اللّه بن زياد ، ولا رئي في دار هاشميّ دخان إلى خمس حجج إلى آخر المصيبة ( أقول ) : قوله عليه السّلام لعليّ ابنه وللعبّاس : « سكّتاهنّ فلعمري ليكثرنّ بكاؤهنّ ، والسّرّ في أنّه أرسلهما دون سائر بني هاشم هو : أنّ للعيال علقة تامّة بهما ، فإذا نظرن إليهما تسلّين بهما واستأنس بهما لأنّ أحدهما يحكى رسول اللّه صلّى اللّه عليه واله خلقا وخلقا ومنطقا ، والآخر يحكي أمير المؤمنين عليه السّلام أحدهما يشبه النّبيّ صلّى اللّه عليه واله والآخر يشبه الوصيّ . ليت شعري ما حال العيال في السّاعة الّتي أقبل الحسين عليه السّلام بجثّة ولده عليّ الأكبر إلى المخيّم ، والسّاعة الّتي علمن بأنّ العبّاس سقط من على ظهر جواده إلى الأرض بجنب العلقميّ ؟ ] در توصيف حال جنگ وآنچه نزديك به حال جنگ بود . راوي گفت : عبيد اللّه بن زياد ياران خود را براي جنگ با حسين برانگيخت . آنان نيز پيروى كردند . أو اطرافيان خود را بر چنين كار پستى واداشت . آنان نيز فرمانبرى كردند وابن زياد آخرت عمر سعد را به دنيايش خريد وأو را به دوستى خاندان بنى اميّه دعوت كرد أو نيز به اين دعوت پاسخ مثبت داد وبا چهار هزار سوار به جنگ حسين عليه السّلام بيرون شد . ابن زياد نيز سربازان را پشت سر هم مىفرستاد تا آنكه ششم ماه محرم بيست هزار سوار در ركاب عمر سعد تكميل شد . آنان كار را بر حسين عليه السّلام تنگ گرفتند تا آنجا كه بر حسين ويارانش تشنگى فشار آورد . حسين عليه السّلام به پاى خاست وبر دستهء شمشير خود تكيه داد وبا صداى بلند فرياد زد وگفت : « شما را به خدا مرا مىشناسيد ؟ » گفتند : « آرى ! تو فرزند پيغمبرى ونوادهء أو هستى . » گفت : « شما را به خدا مىدانيد كه جدّ من پيغمبر است ؟ » گفتند : « آرى ! به خدا . » گفت : « شما را به خدا مىدانيد كه پدر من علي بن أبي طالب است ؟ » گفتند : « آرى ! به خدا . » گفت : « شما را به خدا مىدانيد كه مادر من فاطمهء زهرا دختر محمّد مصطفى است ؟ » گفتند : « آرى ! به خدا . » گفت : « شما را به خدا مىدانيد كه حمزهء سيد الشهدا عموى پدر من است ؟ » گفتند : « آرى ! به خدا . » گفت : « شما را به خدا مىدانيد جعفر همان كه در بهشت پرواز مىكند ، عموى من است ؟ » گفتند : « آرى ! به خدا . » گفت : « شما را به خدا مىدانيد كه اين شمشير رسول خدا است كه بر كمر دارم ؟ » گفتند : « آرى ! به خدا . » گفت : « شما را به خدا مىدانيد كه اين ، عمامهء رسول خدا است كه پوشيدهام ؟ » -